2/16/2019
شنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۷
موضوع دانشگاه ایرانی باید ایران باشد/ دانشگاه ایدئولوژی‌زده است/ علوم سیاسی آینده و آینده علوم سیاسی
در یازدهمین همایش انجمن علوم سیاسی ایران با موضوع وضعیت رشته علوم سیاسی عنوان شد:

موضوع دانشگاه ایرانی باید ایران باشد/ دانشگاه ایدئولوژی‌زده است/ علوم سیاسی آینده و آینده علوم سیاسی

یازدهمین همایش سالانه انجمن علوم سیاسی ایران، روز پنجشنبه دهم اسفندماه با حضور تعدادی از برجسته ترین استادان علوم سیاسی کشور و با حضور شمار کثیری از مخاطبان در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. موضوع این همایش وضعیت رشته علوم سیاسی؛ اکنون و آینده بود.

اعتمادآنلاین| محسن آزموده- در ابتدای این جلسه، جلسه سید عبدالامیر نبوی رئیس هیات مدیره انجمن علوم سیاسی ایران و حمید احمدی دبیر علمی همایش ضمن خوش آمدگویی گزارشی از همایش ارائه کردند. سخنران افتتاحیه این همایش محمود سریع‌القلم استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل دانشگاه شهید بهشتی بود که در سخنانش به این پرسش پاسخ داد که کدام افکار آینده ایران را رقم خواهد زد.

 

در ادامه در نشست اول با موضوع علوم سیاسی در ایران امروز به مدیریت محمد تقی قزلسفلی برگزار شد و در آن جهانگیر معینی علمداری درباره احیاگری یا انکارگری؟ و داود فیرحی با موضوع درمیانه علم و ایدئولوژی سخنرانی کردند. عنوان سخنرانی محسن خلیلی نیز علوم سیاسی حرف ندارد! علوم سیاسی حرف دارد! بود و ابوالفضل دلاوری به پایش تحولات علوم سیاسی در ایران از 1386 تا 1396 با توجه به نشریات تخصصی پرداخت و علی قربان پور دشتکی و حسین جمالی به ترتیب درباره این موضوعات سخنرانی کردند: نقد ساختاری برنام نظام تحول در سرفصلهای دوره کارشناسی علوم سیاسی و تعلیق علم سیاست با تعمیق اسلامی سازی. بعد از آن از آخرین کتاب حسین بشیریه با عنوان احیای علوم سیاسی رونمایی شد و پیام ایشان توسط داود فیرحی قرائت شد. نشست دوم این همایش به موضوع علوم سیاسی در ایران و جهان: کاستی ها و بایدها با مدیریت ناصر پورحسن اختصاص داشت که در سالن فردوسی خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. سخنران اول این نشست محمد جواد غلامرضا کاشی بود که درباره علوم سیاسی آینده و آینده علوم سیاسی سخنرانی کرد. کیومرث اشتریان به بحث از تحولات فن آوری اطلاعات و تاثیر آن در سیاستگذاری عمومی و علوم سیاسی پرداخت.

 

فائز دین پرست درباره تحول بومی دانش سیاست در آیینه دانشگران علوم سیاسی ایران سخنرانی کرد و عنون سخنرانی سید محمد علی تقوی و علی صناعی به ترتیب چنین بود: آموزش علوم سیاسی در دانشگاه های آمریکا و علوم سیاسی ایرانی و فاصله روشی. علی اشرف نظری مدیر دیگر نشست عصر این همایش با همان موضوع علوم سیاسی در ایران و جهان، کاستی ها و بایدها بود که در سالن حافظ برگزار می شد، ودر آن شجاع احمدوند، احمد بستانی، محمد بابایی، پروانه احمدی راد، حسین هوشمند و حمید نساج سخنرانی کردند. در ادامه میزگردی با حضور سید جلال دهقانی فیروزآبادی ،حمیرا مشیرزاده، محمد باقر خرمشاد، سید محمد کاظم سجادپور، قدیر نصری و سید مسعود مسعودی شفائی و با مدیریت اصغر کیوان حسینی برگزار شد که به مسئله آسیب شناسی علوم سیاسی در ایران اختصاص داشت. سخنران پایانی این همایش نیز سید جواد طباطبایی بود که در یک سخنرانی یک ساعت و نیمه، به موضوع جایگاه ایران در علوم سیاسی امروز و آینده پرداخت. آنچه می خوانید گزارش تفصیلی سخنرانی استادان، محمود سریع القلم، داود فیرحی، جواد کاشی و سید جواد طباطبایی است به همراه متن ارسالی حسین بشیریه برای این همایش. لازم به ذکر است گزارش بخش هایی از این سخنرانی ها(به غیر از سخنرانی داود فیرحی) در صفحه سیاستنامه امروز روزنامه اعتماد(شنبه دوازدهم بهمن 1396) منتشر شده است:

 

جایگاه «ایران» در علوم سیاسی امروز و آینده؛ کارنامه علوم سیاسی در ایران منفی است

سید جواد طباطبایی- پژوهشگر اندیشه سیاسی

من که از بیرون دانشگاه صحبت می کنم، طبیعتا نمی دانم در دانشگاه چه می گذرد. اما به بحث طولانی تری باز می گردم که مدت هاست دنبال می کنم و بیش از آنکه راجع به علم سیاست در حال حاضر و آینده آن صحبت کنم، به این می پردازم که دانشگاه چیست، زیرا تا اطلاع ثانوی علم سیاست در دانشگاه جریان دارد و دانشگاه متولی علم سیاست است. بنابراین نخست به این می پردازم که دانشگاه چیست؟ ما هفتاد-هشتاد  است که دانشگاه ساخته ایم و کلمه جدید «دانشگاه» را جعل کرده ایم، اما هیچ وقت نپرسیدیم که دانشگاه چیست و به چه درد می خورد و چه تحولی می تواند ایجاد کند؟ البته علم سیاست بیش از 110 سال است که در ایران تاسیس شده و وقت آن است که بپرسیم جایگاه دانش علم سیاست در دانشگاه ما چه بوده و چه هست و چه تحولی پیدا کرده است و احتمالا در آینده چه خواهد شد؟

 

در ضرورت دانشگاه

در مورد دانشگاه سخنان متناقضی بیان شده است. از زمانی که نویسندگان عوام مثل آل احمد وارد این بحث شدند، در این زمینه بحث شده است. آل احمد حرف هایی زد مثل استیلای شرق و غرب و حرف هایش درباره دانشگاه فاقد کوچکترین ارزشی است، اما تاثیر منفی در دانشگاه ایجاد کرده است که به آن نمی پردازم. اما مسئله اصل این است به جای منفی بافی به این بپردازیم که چرا دانشگاه تاسیس شد؟ پاسخ من این است که دانشگاه بر اساس یک ضرورت تاسیس شد. باید از این ضرورت بحث شود. تحلیل 150 ساله گذشته ما به خصوص 50 سال گذشته این بوده که یک عامل خارجی هست که همه چیز را با آن می توان توضیح داد. از آنجایی که نه منابع اساسی سنت را می شناسیم و نه نسبت به مسائل اساسی غرب اطلاع داریم، فکر می کنیم حرف مهمی می زنیم، در حالی که این سخنان نمونه استیلای غرب است و ما صد سال است که فکر می کنیم یک عامل تخریب کننده و تهدید کننده وجود دارد. در حالی که اگر مقداری از منابع اندیشه را خوانده بودیم، می دانستیم که حتی یونانیان می گفتند دو عاملی که برای اضمحلال کشورها وجود دارد، یکی در داخل و دیگری در خارج است.

 

پلیبیوس یونانی می گفت هرگز عامل خارجی در اضمحلال کشور اثر نخواهد گذاشت، اگر عامل داخلی مساعد نباشد. بنابراین کسانی چون آل احمد که بحث را بر عامل استیلای خارجی متمرکز کردند، اگر اطلاعی از منابع اندیشه داشتند چنین نمی گفتند. آل احمد هیچ اطلاعی از عامل خارجی جز ادبیات مبتذل آن نداشت. او اگر اطلاع داشت می دانست که تحلیل دیگری هم هست و دانشگاه محل این تحلیل است و می فهمید که باید بتوان عوامل داخلی را توضیح داد و تبیین کرد. دانشگاه به این ضرورت درست شد.

 

این ضرورت روشن است و آن این است که با یک وبا نیمی از مملکت می مردند و نیمی فرار می کردند. ما هر بار در بیرون مذاکره می کردیم و قائم مقام می گوید ما به زور میرزایی توانستیم از روس ها چیزی بگیریم. بعد در مذاکرات شکست می خوردیم و به ضرورت بر سر ما کلاه می رفت. این دو ضرورت را نمی شد کنار گذاشت و در نتیجه دو دانشکده یا دو مدرسه درست شد: مدرسه طب و مدرسه علوم سیاسی. بنابراین به ضرورت دانشگاه تاسیس شد. اما چرا ضرورت است؟

 

از بیرون که می نگریم، می گوییم امپریالیسم بیرون ایستاده بود و می گفت دانشگاه تاسیس کنید و حرف های بی ربطی مثل فکر سکولار و ... می گویند. در ایران حتی یک جمله موثق درباره تعبیر سکولار ندیده ام. حتی برخی که چیزهایی درباره آن نوشته اند، نشان داده اند که چیزی از آن نمی فهمند. بارها گفته ام که اسلام سکولار نمی شود که این بحثی تئولوژیک و فلسفی است. اما یکی از علمای استاد حوزه و دانشگاه را دیدم که می گوید طباطبایی گفته اسلام را باید سکولار کرد و بعد تبعات آن را توضیح داده است. در حالی که من فارسی نوشته ام و او آن را نفهمیده است. اما ضرورت تاسیس دانشگاه مشکلات داخل ایران بود. ما باید در سیاست کسانی را تربیت می کردیم که بتوانند لااقل در مذاکره در حد قائم به زور میرزایی چیزی بگیرند یا همه چیز را از دست ندهند.

 

دانشگاه ما، دانشگاه آنها

 اما دانشگاهی که این چنین درست شد، به خلاف همه دانشگاه های مهم اروپا که هیچ کدام تاسیس نوبنیاد نداشتند، از نو تاسیس شد. دانشگاه های  دنیا مثل سوربن و آکسفورد بسیار قدیمی هستند. بنابراین در آنجا تداومی وجود دارد و نیازمندی به تاسیس نداشتند. بحث من آمریکا نیست که به کلی متفاوت است و به کار ما نمی آید. اما در اروپا تنها استثنا دانشگاه برلین است که تاسیس 200 ساله دانشگاه در آن هم روی یک فلسفه دانشگاه ایجاد شده است. دانشگاه ما نه تداوم حوزه بود مثل آکسفورد و سوربن و رم و نه دانشگاه نوبنیاد مثل برلین که مبتنی بر یک اصول فلسفی و فهم از اوضاع و احوال جهانی. «دانشگاه» ما ترجمه university است که لغت خوبی است، اما اصلا ربطی به آنچه در اروپا می گفتند، ندارد. آنجا universitas(کلمه لاتین) یک نهاد مستقر طولانی است و این تعبیر بحث مفصلی دارد.

 

اما چرا مهم است که بدانیم دانشگاه در ادامه نظام علم در ایران نیست و گسستی در آنجا صورت گرفته است و تاسیس نوبنیادی انجام شده است؟ دانشگاه محل تولید علم است. البته کلمه تولید غلط است اما فقط برای تقریب به ذهن آن را به کار می بریم. علم دارای موضوع است و دانشگاه محل تداوم نظام علمی است. علمی که موضوع نداشته باشد، علم نیست.

 

دانشگاه ایران در آغاز تاسیسش فاقد موضوع بود. موضوع را به معنای دقیق علمی به کار می برم، یعنی هر علمی از عوارض وجود یک عین در عالم خارج بحث می کند. تاسیس دانشگاه در ایران تاسیس شعبه‌ای برای نظام علمی بود که در غرب بود.

 

وقتی برلین تاسیس شد، سر مدرس اصلی آن فیشته و بعد از آن هگل و سپس شلینگ بود. بخش مهمی از اندیشمندانی که می شناسیم، در آنجا یا درس خوانده اند یا درس داده اند. وقتی دانشگاه برلین تاسیس شد، نظام علمی که در آنجا تاسیس شد، موضوعی داشت که آن موضوع آلمان است. به این دلیل است که در ابتدا فیشته را بردند. بعد از شکست آلمان در جنگ های ناپلئونی، آلمان فروپاشید و نمایندگان اصلاحات در آلمان ظاهر شدند و خواستند برای امپراتوری آینده آلمان یک مرکز علمی مهم درست کنند که همان دانشگاه برلین است. مسئله اصلی این بود که آلمان چیست؟ فیشته کسی بود که پیش تر این حرف ها را زده بود و با ناپلئون در افتاده بود. او طرفدار انقلاب فرانسه بود و بعد در مخالفت انقلاب فرانسه در آمد و علیه ناپلئون رساله نوشت و بعد از او وقتی هگل آمد، باز بحث آلمان مطرح شد. فیشته نوشت: آلمان چیست؟ آلمان دیگر دولت نیست. بعد توضیح داد که آلمان باید دولت شود. اشاره عجیب او به ماکیاولی و مشابهتش با بحث شهریار ماکیاولی در 1515 جالب است. فیشته همان طور که ماکیاولی گفت ایتالیا باید اتحاد پیدا کند، گفت آلمان باید اتحاد پیدا کند. این ها دانشگاه هایی دارای موضوع هستند. نظام علمی اینها روی یک موضوع بنا شده است. البته همه جا چنین نیست. مثلا در فرانسه بعد از لویی چهاردهم وحدت سرزمینی امپراتوری بزرگ فرانسه آماده شده و بنابراین دانشگاه سیمان پای این نهاد امپراتوری است که ایجاد شده است و احتیاج ندارد که مثل آلمان کسانی مثل فیشته و شلینگ به این بپردازند که فرانسه چیست. این بحث در فرانسه بعدها با توکویل و دیگران مطرح خواهد شد که به این می پردازند که چرا فرانسه به این وضعیت افتاد در حالی که انگلستان نیافتاد.

مجموعه ای از دانشگاه‌ها که در اروپا از اوایل قرن نوزدهم ایجاد شد، چنان که در زبان لاتین گفته می شد، universitas بود، یعنی نهادهای عام و جامع. در عربی این کلمه «جامع» ترجمه می شود. با نظام علمی که در مجموعه اروپا از قرون وسطا به بعد ایجاد شده بود و در آغاز دوران جدید، بر مبنای میراث مشترک یونانی-رمی-مسیحی یک نظام وسیع دانشگاهی ایجاد شد که راه را برای تحولات بعدی ایجاد کرد و وحدت نظام علم در اروپا و صدور آن به دیگر جاها مثل آمریکا و دیگر جاها را ممکن کرد.

 

دانشگاه ایران موضوع نداشت

در ایران دانشگاه موضوع نداشت، بلکه نمایندگی دانشگاه هایی بود که در بیرون از ایران بودند و ما ناچار باید علم آنها را نمایندگی می کردیم. یعنی طب و علوم سیاسی و بعد حقوق آنها را نمایندگی می کردیم به همین خاطر حقوق ما متاثر از حقوق فرانسه بود. اما اگر آن آگاهی که در اروپا بود وجود می داشت و آن تحولی که بعد از رنسانس ایجاد شد، اینجا پدید می آمد، ناچار ایران باید می توانست یک نظام علم فراتر از ایران کنونی ایجاد کند که قرینه آنچه در اروپا اتفاق افتاده بشود، یعنی یک نظام علمی فراگیر. بدیهی است که این اتفاق در ایران نمی توانست رخ دهد، زیرا ایران میراث مشترک اروپا را نداشت. اما ایران خودش ایجادکننده یکی از میراث های مشترکی میان مردمان بسیاری در منطقه ایران بزرگ بود. ما از یک طرف در جهان اسلام بودیم که در این صورت مثل جزیره ای بودیم که آنچه بیرون از ایران بود، او را محاصره کرده بود.

 

به لحاظ فرهنگی نیز تعارض میان بیرون ایران بزرگ فرهنگی و داخل ایران فرهنگی حل نشدنی بود. یعنی بخشی عرب مسلمان اهل سنت بود که با ایران نمی توانست میراث مشترکی ایجاد کند. اگر ایران می خواست از این جزیره ای که بود-و هنوز هم هست- بیرون می آمد، ناچار باید رو به میراث مشترک ایرانی که در طول بیش از 2000 سال ایجاد شده بود، آورد و یک جهان مشترکی ایجاد کند. یعنی اگر دانشگاه هایی در ایران سیاسی کنونی و بیرون از آن در ایران فرهنگی مثل دانشگاه برلین ایجاد می شد، می توانست یک نظام علم متفاوت ایجاد کند. اما طبیعی است که این اتفاق نیفتاد.

 

دانشگاه ایران چنان که اشاره کردم، کوشش کرد یک نظام علم جدید ایجاد کند، یعنی نظامی که ارتباطی با نظام رایج سنتی در ایران نداشت. پزشکی و سیاست آن نظام قدیم پاسخگوی نیازها و الزامات دوران جدید نبود. ناچار این نظام علمی جدید در ایران در گسست با پیش از آن ایجاد شد. اما مشکل اصلی این است که این دو نظام هرگز نتوانستند ربطی به هم پیدا کنند. یعنی آنچه می شد از نظام علمی سنتی نجات داد، همان بود که در سه دانشکده علوم انسانی کنونی یعنی ادبیات، الهیات و حقوق به آن توجه شد. اما آنچه بیرون از این ها بود، حوزه سنتی بود، راه خود را می رفت. بخشی از آنها گاه سرریز می شد و به دانشگاه ورود پیدا می کرد اما ارتباطی برقرار نشد. بنابراین دانشگاه کنونی ما در کنار یک نظام علم دیگر قرار دارد که ارتباط اینها با هم قابل بحث است. یعنی باید بحث کنیم که نسبت حوزه و دانشگاه چیست؟ البته در این باره شعارهای زیادی گفته شده اما هیچ حرف مهمی بیان نشده است. اما چرا چنین است؟

 

در دوران جدید نظام علم همانا نظام علم دانشگاه است، یعنی با توجه به الزامات دنیای جدید و مناسبات آن است. بنابراین دو نظام علمی در کنار هم و مستقل از هم نمی تواند وجود داشته باشد. اما این که بخواهیم دانشگاه را به حوزه تحویل دهیم، اشتباهی است که در دهه های گذشته انجام داده ایم. یعنی آنچه که وحدت حوزه و دانشگاه خوانده شده، به این معناست که دانشگاه حوزه شود و دانشگاهی حوزوی شود. اما این اتفاق شدنی نیست. زیرا آنچه منطق مناسبات جدید را توضیح می دهد و میدان مغناطیسی که در دانشگاه در زمینه علم جدید ایجاد شده، به ماقبل خودش فروکاسته نمی شود.

 

بنابراین علم سیاست کنونی با واقعیت و علم قدیم ارتباطی ندارد و آن اگر بخواهد همچنان به عنوان نظام علمی ادعایی داشته باشد، ناچار باید به منطق علم جدید تن در دهد و خودش را جدید کند، نه این که جدید را قدیم بکند. نتیجه برای حوزویان این است که حوزه به این اعتبار شکست خورده است که حوزه نتوانسته چیزی را که توضیح مناسبات جدید باشد، ایجاد کند.(وقفه در جلسه)درستی حرف من به اعتبار تجربه گذشته است.

 

موضوع دانشگاه ایرانی باید ایران باشد

از این مقدمه نتیجه دیگری هم در مورد ایران می گیرم و آن این است که اگر نظام علم دوران جدید چیزی است که در دانشگاه هست و اگر ما دانشگاه ما فاقد موضوع بوده است و از دانشگاه های دارای موضوع نمایندگی می کرده است، آنگاه اگر روزی دانشگاه ایرانی به وجود بیاید و اگر آن دانشگاه در تحول بعدی بتواند این دانشگاه جدید ایران را ایجاد کند، موضوع آن اسلام نخواهد بود که موضوع حوزه است، موضوع آن ایران است. هیچ دانشگاهی نداریم که موضوع آن، موضوع آن کشور نباشد، چه با چشم غیرمسلح ببینیم و چه نبینیم. در مورد فرانسه فهم این امر نیازمند چشم مسلح است، زیرا در بدو نظر «دانشگاه» فرانسه دانشگاه کشور «فرانسه» نیست و دانشگاه آلمان، دانشگاه کشور آلمان است. اما واقعیت این است که اینها در یک نظام علمی وارد شدند که همه دانشگاه های خاصی هستند که دانشگاه عام نظام علم اروپا را ایجاد می کنند. در علوم انسانی نباید تصور شود که چون نظام علم جهانی است،

 

بنابراین نظام علم جای مشخصی مربوط به آن کشور مشخص نیست. به عنوان مثال جامعه شناسی فرانسوی، غیر از جامعه شناسی آلمانی و انگلیسی و ایتالیا است. این ها هر کدام فلسفه ها و علوم انسانی متمایز خودشان را دارند، اما در درون یک «پارادایم» همه با هم فکر می کنند و تبادل نظر می کنند و تولید علم های مشخص می کنند. زیرا آن کل از این مجموعه ها فراهم آمده است و هر کشور اروپایی هم آن کشور مشخص اروپایی است و هم جزیی از اروپاست و بنابراین علمش هم همین وضعیت را دارد. یعنی جامعه شناسی آلمانی از ماکس وبر و زیمل تا کنون متفاوت است از جامعه شناسی فرانسوی که از دورکیم و دیگران گفته اند. اما یک نظام کلی علم اجتماع داریم که هم متفاوت است و هم یک علم واحد است.

 

اگر ما روزی بتوانیم دانشگاه ایرانی تاسیس کنیم، موضوع آن ایران خواهد بود و نه اسلام. منظورم که درست فهمیده نمی شود این است که در اینجایی که ما هستیم، اسلام در داخل ایران است و نه ایران داخل اسلام. به همین دلیل هم حوزه نتوانسته به علم جدید و دانشگاه بدل شود، زیرا موضوع اساسی آن اسلام بود و ایران در داخل آن جای چندانی نداشت. (تشویق حضار) متاسفانه هر چه من می گویم ایدئولوژیک فهمیده می شود، در حالی که من سعی می کنم بگویم ایدئولوژیک نیست.

 

موضوع دانشگاه ایران است و آنچه که از اسلام در ایران وجود داشته مندرج در تحت این ایران است. بنابراین اگر دانشگاه در معنای جدید داشته باشیم، ناچار باید بتوانیم این ایران را به موضوع بحث دانشگاه تبدیل کنیم و این که دانشگاه های ما از نمایندگی دانشگاه های خارج به نماینده خودش بدل شود، یعنی دانشگاهی که روی پای خودش ایستاده است. منظور من این است که از آغاز دانشگاه ما چون زبان فرانسه رایج بود، آنچه تولید شده نماینده فرانسه بوده است. از زمانی هم که زبان انگلیسی رایج شد، نماینده دانشگاه های آمریکایی بودیم، آن هم در سطح بسیار پایین. به همین خاطر آنچه امروز انباشت علم خوانده می شود، نمی تواند صورت بگیرد.

 

از اولین کتاب‌های جامعه شناسی و علم سیاست در ایران نوشته شده تا کنون را اگر بنگرید، می بینید که تحول بسیار مهمی صورت نگرفته و در بسیار مواقع عقب هم رفته ایم. در حوزه اندیشه سیاسی چندین بار گفته ام که عقب رفته ایم و نفرات اول مثل دکتر عزیزی که از سال 1320 به بعد در دانشگاه تهران درس می داد، فارسی بلد بود اما در بسیاری از کتاب های اندیشه سیاسی که تولید شده در جملات فارسی ایرادهای اساسی هست و بسیاری از جملات نیز هیچ معنایی ندارد و من نمی دانم دانشجو چطور هم این ها را می خواند و هم دکترا می گیرد! بنابراین ما در بسیاری از جهات چون نمی دانستیم دانشگاه چی هست و نمی دانستیم دانشگاه نماینده نیست و متولی یک علم و ایجاد کننده منطق علم است، عقب رفته ایم. دانشگاهی که نتواند تاسیس جدید کند و نوآوری کند، طبیعی است که عقب می رود.

 

دانشگاه ایرانی میان دو تنگنا

با توجه به این مقدمات این دانشگاه موجود یک ایراد بسیار اساسی دارد و آن این است که از دو طرف در تنگنا قرار گرفته است و به آن فشار وارد می شود و دانشگاه توان در افتادن با آنها را ندارد. از یک طرف ایدئولوژی های جدیدی است که وارد شده و از سوی دیگر نظام سنت متصلبی است که الان هم در حوزه هست و هم در دانشگاه. حوزه ای که نتوانسته تحولی در نظام علمی خودش ایجاد کند، به طرف تصلب سنت رانده شده است، یعنی نمی تواند به منطق مناسبات جدید تن بدهد و نمی تواند پرسش های جدید را طرح کند. از سوی دیگر ایدئولوژی هایی مثل شریعتی و دیگران ما را به بن بستی هدایت کرده اند که بیرون آمدن از آن در شرایط فعلی امکان پذیر نیست. بنابراین دانشگاه نه جای آن فهم از سنت است و نه جای این ایدئولوژی هاست. در میان این ها راه باریکی است که علم و نوآوری علمی از آن می گذرد. هم نظام سنت متصلب و هم ایدئولوژی های جدید این راه را بر دانشگاه بسته است که تحول اساسی در آن ایجاد شود.

 

موضوع دانشگاه ایران، ایران است. اما باید بگویم همان طور که اسلام موضوع اسلام شناسی است و متولی آن حوزه است، موضوع دانشگاه در ایران، ایران به معنای ایران شناسی نیست، بلکه ایرانشهر است. این نکته ای است که درست فهمیده نمی شود. باید بحث ایدئولوژیک درباره ایرانشهر را کنار بگذاریم، زیرا هر بار که این کلمه به کار می رود، بلافاصله نسبت فاشیسم و ملی گرایی و انواع ایدئولوژی های جدید وارد می شوند و بسیاری از گویندگان آن اگر مغرض نباشند، بسیار جاهل هستند. کسانی گفته اند این حرف ها فاشیستی و ناسیونالیستی است، اما هیچ تعریف درستی از فاشیسم ندارند و نمی دانند فاشیسم چیست. فاشیسم ریشه های بسیار پیچیده و مهمی دارد و این افراد به آن آگاه نیستند. به همین خاطر به واسطه یک کلمه «نژاد» در شاهنامه می گویند این حرف ها نژادپرستانه است. این نشان می دهد که نمی دانند از چه صحبت می کنند.

 

اندیشه ایرانشهری فاشیسم نیست

اصرار دارم روی کلمه ایرانشهر بایستم و آن را به کار ببرم، به این دلیل که این کلمه سابقه استعمال بسیار طولانی دارد و موضوع فکر کردن همیشگی ایرانی ها بوده است. ما امروز فکر می کنیم جدید است و چون دیوار رضاشاه از همه کوتاه تر است، همه آن را به او متصل می کنند و کسی هم که این را بگوید، به او منتسب می شود. در حالی که این بحثی طولانی است. به عنوان مفهوم ایرانشهر از آغاز تاریخ ایران وجود دارد. لااقل در دوره اسلامی یعنی از 1400 سال پیش این اصطلاح وجود دارد و بحث مهم ایرانی ها از ابن مقفع تا فردوسی، از فردوسی تا حافظ مورد بحث است. این که ما این ها را نخوانده ایم و فکر می کنیم شاهنامه نقالی داستان هاست یا تفاخر است و حافظ عارف است، یک سوی بحث است. اما ما نباید این وجه از فکر و اندیشیدن در ایران را به این صورت ضایع کنیم سوی دیگر بحث است. به آلمان و شباهتهایش با ایران اشاره کردم.

 

در آنجا هم شاعرانی هستند که من آنها را شاعران ملی می نامم. قبل از من هم گفته اند. یعنی این شاعران درباره حقیقت یک ملت سخن می گویند که ربطی به ملی گرایی به معنای جدید ندارد. این اصطلاح ملت به این معنا در زبان فارسی جدید است. اما وقتی در آلمان اندیشیده اند، شعر را فلسفی فهمیده است. وقتی هایدگر شعری از هولدرلین درباره Heimat یعنی وطن یا میهن یا خانه من را توضیح می دهد، نشان می دهد که شعر فلسفی شده است. ما نتوانسته ایم این کار را بکنیم. از فردوسی تا حافظ جریان شعر ملی ما ادامه دارد و ما نتوانسته ایم این را به صورت فلسفی توضیح دهیم و در نتیجه عامه علمای کنونی شعر را ایدئولوژیک می فهمند و در نتیجه فردوسی به نماینده ملی گرای و ناسیونالیسم تبدیل می شود و در بهترین حالت از او فاشیسم ایرانی در می آید. این ها نادرست است.

 

کلمه ایران تاریخ طولانی دارد و به عنوان یک پیشنهاد و طرح مسئله معتقدم موضوع دانشگاه باید روزی بر این متمرکز شود که ایرانشهر چیست. ایرانشهر باید به عنوان موضوع دانشگاه ایران مطرح شود. اگر این را به عنوان موضوع علم قرار دهیم، تمام علوم انسانی و اجتماعی از آن ناشی می شود. یعنی ایران کجاست؟ جغرافیای سیاسی این ایران کجاست؟ مناسبات سیاسی آن چیست؟ تاریخش چه بوده است؟ مناسباتش با سایر جوامع چگونه بوده است؟ چه تحولی در تاریخ ایجاد کرده است؟ هویت مردم این کشور چه بوده و تمایزش با مردم دیگر چه بوده است؟ این علم ایران است. همان طور که در اروپا میراث مشترک یونانی-رمی-مسیحی توانسته موضوع نظام دانشگاهی باشد و تحولش در رنسانس به بعد دوران جدید اندیشیدن اروپایی را ایجاد کند، در ایران هم همین طور است. بحث ایرانشهر و تمام شئون و اطوار ایرانشهر می توانست موضوع علوم متفاوتی باشد که در دانشکده های علوم انسانی به آن می پردازند. بنابراین باید در این رابطه بحث می کردیم.

 

اما اگر این اتفاق می افتاد، یعنی متمرکز شدن روی ایرانشهر، به معنای این است که ما علم جهانی نداریم و خودمان را بر ایران متمرکز کرده ایم؟ خیر. علم عام با علم خاص ربط پیدا می کند. یعنی اگر دانشگاه ما روزی در حوزه علوم انسانی چیزی برای گفتن داشته باشد و بتواند از جایی در نظام علم جهانی خودش را به آن ربط دهد، از این طریق خواهد بود. یعنی اول بتواند بگوید ایرانشهر چیست و علم ایرانشهر به چه ترتیبی در مجموعه نظام علم جهانی وارد می شود و چه ربطی به آن دارد؟ در کجاها با آن می خواند و در کجاها نیازمند منطق ناحیه ای متفاوت است؟

 

چرا ایرانشهر؟

دکتر عباس زریاب خویی از تعبیر بزم آورد برای عنوان کتابش بهره برده است. بزم آورد اصطلاح قدیم فارسی به معنای آن است که وقتی گروهی جایی جمع می شدند و هر کس چیزی می گفت و چیزی می آموخت. دانشگاه های مهم جهانی، دانشگاه هایی هستند که دارای بزم آوردی در نظام کلی علم در جهان هستند. دانشگاه ایران هنوز هیچ بزم آوردی در این زمینه ندارد. همان طور که اقتصاد ما عمدتا مواد اولیه صادر می کند، دانشگاه ما نیز تولید می کند تا صادر کند. یکی در دانشگاه صنعتی گفته بود که این دانشگاه خیلی خوبی است و این طور که شما می گویید، نیست و 70 درصد فارغ التحصیلان این جا در ایران هستند. مسئله این است که آن 30 درصد چه شد؟ بخش اصلی این تولید چیزی است که سرریز می شود و به خارج می رود. یعنی دانشگاه های ما به صورت گران دانشجو و عالم تربیت می کنند و آنها که می توانند خودشان را به نظام جهانی علم ربط بدهند، دیگر اینجا نیستند. آنچیزی که می ماند، در حاشیه مناسبات علم جهانی می ماند. طبیعی است که هر کس در جایی سعی می کند کاری انجام دهد. اما این ما را در ارتباط نظام علم جهانی قرار نمی‌دهد.

 

دانشگاه نمی تواند موضوع نداشته باشد و موضوع دانشگاه ایران، ایرانشهر است و لایه های متفاوت علمی که این یک موضوع اساسی برای ما دارد، در سیاست و تاریخ و انسان شناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و ... اگر این موضوع وجود داشته باشد و اگر دانشگاه ما نظام علم آن موضوع باشد، ناچار این موضوع منطقی ایجاد می کند یا به عبارت بهتر میدان جاذبه ای ایجاد می کند که توضیح آن مسئله مهمی است. دانشگاه های مهم درباره این میدان جاذبه و اعیانی که تولید می کنند، بحث می کنند. اما چرا در مورد ایران مهم است که بگوییم ایرانشهر؟ زیرا گفتم که اسلام در ایران ذیل ایرانشهر قرار می گیرد و نه بالعکس.

 

از اینجا به بعد است که به بحث سیاست وارد می شویم. اگر ما در این منطقه نتوانیم نظام علمی را ایجاد کنیم که موضوع آن عبارت از ایرانشهر باشد و موضوع آن موضوع کشور باشد، طبیعتا در تعارض با منطق ها یا میدان های جاذبه ای قرار خواهیم گرفت که در این منطقه هستند. تاکید من بر ایرانشهر این است که دو جاذبه دیگر و دو موضوع دیگر در منطقه ما ایجاد شده است. قبلا تا مدتی ایران و اروپا و بخشی از اروپا و عثمانی سه قدرت مهم بودند و مناسبات اینها مهم بود. بعدها روس و انگلیس و انحطاط ایران مطرح شدند. در چند دهه گذشته ما متوجه نشدیم که دو موضوع دیگر علم هم ایجاد شده اند که کاری نداریم ایدئولوژیک هست یا خیر. آن دو موضوع دو میدان جاذبه مهم ایجاد کردند و چون ما متوجه نبودیم که چه می کنیم و موضوع دانشگاه ما امت بود اما ملت نبود، درنیافتیم که بخشی از این امت در غرب کشور و بخشی از آن در جنوب وبخشی نیز در شمال در حال بازسازی یک میدان جاذبه جدیدی هستند که ناچار به منطق آن تن می دهند و ما چون متوجه نبودیم، نفهمیدیم چه اتفاقی در حال وقوع است. تا چند سال پیش مشکل بود بتوان گفت ما در داخل آن امت جای نمی گیریم. این طرف هنوز عثمانی هست و آن طرف یک اتحاد اسلام دیگری در جنوب در عربستان در حال شکل گرفتن است و اگر ما همچنان به استدلال امت گونه خودمان ادامه دهیم، ناچار در میدان جاذبه آنها محو خواهیم شد. دو مغناطیس ما را احاطه کرده است و ما اگر ندانیم کجا هستیم و نتوانیم توضیح دهیم که موضوع ما ایرانشهر است، یعنی منافع درازمدت خودمان را در نظر بگیریم، آنگاه بدیهی است که هیچ خواهیم شد. همچنان که نخواهیم فهمید تجدید خلافت عثمانی در ترکیه چه خطری می تواند داشته باشد. مهم تر از آن در عربستان سعودی اتفاقات مهمی در حال وقوع است و ما در یکی-دو دهه گذشته بالکل از این امر غافل بوده‌ایم. در آنجا اتفاق مهمی در حال وقوع است. ما هنوز در میان این د میدان جاذبه گیج هستیم.

 

از این جا به بعد است که برای ما اهمیت دارد که اگر هم تا کنون متوجه نشدیم یک موضوع اساسی نیاز داریم تا علم دانشگاه ما به فهم منطق آن مربوط می شود، باید به اجبار بعد از این با توجه به الزامات و وضع کنونی جهانی به آن تن بدهیم و ناچاریم که تحول اساسی در دانشگاه ایجاد کنیم. یکی از این ناحیه ها که به بحث فعلی مربوط می شود، علم سیاست است. فهم منطق ایرانشهر و مناسباتی که در آن وارد می شود، موضوع علم سیاست در ایران است. علم سیاست ایران دارای نواحی متعدد و متفاوتی است که ناحیه های موضوعی به نام ایرانشهر را پوشش می دهد. از مجموعه این علوم مربوط به ایران است که روزی علمی به وجود خواهد آمد که به آن علم سیاست ایران خواهیم گفت. این بدان معنا نیست که در دانشگاه های دیگر جهان از علم سیاست آلمان و آمریکا و فرانسه سخن می گویند. آنها چنین نمی گویند، زیرا آنها این علم را ایجاد کرده‌اند و جایگاه مسائل کشور خودشان و جایگاه موضوع کشور خودشان در این علم وارد شده است و نیازی به این نامگذاری ندارند. ما هنوز در آغاز کار هستیم.

 

من معتقدم روزی باید بخش مهمی از علوم انسانی که ما در دانشکده های مختلف داریم، را دور بریزیم و از اول تعریف کنیم این علوم انسانی به چه درد می خورند؟ مثلا در نوشته های حقوق اساسی کشور تقریبا آنچه در مورد ایران گفته می شود، هیچ است، جز آن جایی که می گویند یک قانون اساسی مشروطه یا جمهوری اسلامی وجود دارد که نیازی هم به توضیح ندارد. ما حقوق اساسی نداریم که در درون آن قانون اساسی را توضیح بدهیم. یعنی ما یک حقوق اساسی داریم که بالکل از غرب گرفته شده است و یک تفسیر قانون اساسی داریم که در آنجا هیچ کدام از مباحث مقدماتی حقوق عمومی وارد نمی شود. بنابراین اشکالات اساسی در علوم انسانی ما هست و بخشی از این ها را روزی باید دور بریزیم و بعد از آن توضیح دهیم مدیریت این ایرانشهر که موضوع علم سیاست است، چیست و مصالح آن چیست و با چه مقولاتی می توان آن را فهمید. زیرا این که می گوییم فردوسی نژادپرستانه است، به این خاطر است که هنوز نمی توانیم شاهنامه را بخوانیم یا مقولات لازم برای خواندن آن را نداریم.

 

در اهمیت تاریخ

فهم مقولات و مفاهیمی که تاریخ ایران را با آن می شود توضیح داد، مهم است. تاریخ مسئله مهمی است که ما تقریبا نداریم. تقریبا می توان گفت ما هیچ تاریخ مهم منضبطی را درباره ایران نتوانسته ایم بنویسیم. درباره قبل از اسلام که تقریبا ادعای ما صفر است و هیچ کتابی نداریم که بگوییم ما تولید کرده ایم، اگر خلاصه قبلی ها نباشد. در مورد دوره اسلامی هم کمابیش همین طور است و به رغم ادعاهای بسیار وضع بدتر شده است، زیرا اهالی تاریخ نمی توانند عربی بخوانند و تا زمان صفوی اگر کسی عربی نداند، نمی تواند تاریخ بنویسد. بنابراین مسئله تاریخ مهم است.

 

مسئله تاریخی اندیشیدن در ایران بسیار مهم است. لازم نیست به اهمیت ادبیات اشاره کنم. همه این ها هستند که به ما اجازه خواهند داد روزی که مفاهیم و مقولاتی که با آنها می شود ایران را توضیح داد، بفهمیم. طبیعی است که سیاست در ایران هم ناحیه ای از این علم عامی است که دانشگاه به عنوان متولی بحث درباره ایرانشهر می تواند تولید کند.

 

ملت سیاست دارد

به بحث سیاسی منطقه اشاره کردم. البته این تخصص من نیست و از دور به آن پرداختم. اما آنچه می شود فهمید و حدس زد این است که دو اتفاق در حال رخ دادن است. یکی در بیرون مرزهای ایران است. منطق های متفاوتی در حال شکل گرفتن است، بر مبنای میدان جاذبه ای که از یک طرف نوعی اتحاد اسلام است و از سوی دیگر نوعی عثمانی گری است. این ها در سال های آینده برای ایران مسئله ساز خواهند بود. ما ناچاریم از پارادایم فهم ایران و مناسبات ایران در منطقه بیرون بیاییم. آنچه گفتیم باید به صراحت توضیح دهد که این مجموعه نادرستی بوده است و دست کم امروز در فهم مسائل ما را یاری نمی کند. قبلا هم چند بار گفتم علم سیاست بر مبنای فهم امت نمی تواند شکل بگیرد.

 

 امت سیاست ندارد. این ملت هست که سیاست دارد. ملت هست دارای منافعی است و می تواند ادعا کند منافع مشخص دارد و فهم این مسئله مهمی است. در شرایط کنونی این مسئله اصلی است که در منگنه و فشاری که از چند جانب به ایران وارد می شود، ایران همچون جزیره ای است که از همه طرف تهدید می شود. بنابراین موضوع علوم انسانی و علم سیاست باید ایرانشهر باشد. نکته دوم در داخل است. اینجا طبیعی است که من کمترین اعتبار را دارم و حرف خیلی دقیقی نمی توانم بزنم. بیست و اندی سال پیش ، یعنی زمانی که هنوز در دانشکده حقوق بودم، از من خواسته بودند طرحی ارائه کنم. از همان زمان گفتم ایران دچار چند بحران در داخل است و ما با متمرکز کردن نیرو در خارج از ایران نمی توانیم نه تنها درون را بفهمیم بلکه این احتمال هست که آنقدر بر خارج متمرکز شویم که متوجه نشویم در داخل و در زیر نظام اجتماعی ایران چه می گذرد. آن بحران امروز عمیق تر شده است و به سرعت بسیار بیشتر از آنچه 20 سال و حتی 10 سال پیش بود، در حال تشدید است. اینجاست که به این موضوع بر می گردم که گیر علوم انسانی ما در این است که قبل از آن که منطق داخل را بفهمیم، سعی می کنیم با ایدئولوژی خارجی در بیافتیم. آنچه که در مناسبات ایدئولوژیک خارجی تعیین کننده است و منطقی که مناسبات داخل را تعیین می کند، در داخل است. اگر نفهمیم در داخل ایران چه اتفاقی می افتد و نظام اجتماعی ایران به چه ترتیبی انسجام پیشین خود را برای همیشه از دست می دهد و در حال شکل دادن به یک نظام اجتماعی متفاوتی است که منسجم نیست، این کشور دچار مخاطرات بسیار اساسی خواهد شد.

 

دانشگاه ایدئولوژی‌زده است

به موضوع این جلسه بازگردم. این که گفتم من در مورد اکنون چیزی نمی دانم و صحبتی نمی کنم، اما مسئله من این است که ما از کجا می آییم؟ اگر توضیح گذشته را نداده باشیم، آینده را نمی توانیم توضیح دهیم. گذشته ما است که آینده را روشن می کند. مشکلات امروز را شاید بتوان رفع کرد. اما مسئله من این است که از بنیاد مسئله اشکال هست. تاسیس دانشگاه در شرایطی رخ داده که با زمان ما متفاوت بوده است، اما این دانشگاه باید می توانست تحول این جامعه را در مسیری که تا به امروز طی کرده توضیح دهد. به نظر من علم سیاست امروز نمی تواند از این مسیر توضیحی ارائه دهد. البته بسیاری از دانشگاهیان ما متاسفانه تحلیل گر سیاسی هستند، زیرا علمی وجود ندارد که به آن بپردازند و در نتیجه دانشگاه ایدئولوژی است و اکثریت استادان به دلایل ایدئولوژیک انتخاب می شوند. نمونه اش نیز بحث هایی است که در تلویزیون صورت می‌گیرد.

 

دانشگاه ما ایراد اساسی دارد. به عبارت دیگر باید این دانشگاه را بازتعریف اساسی کرد و مشخص کرد اهداف این دانشگاه چیست؟ نظام علمی این دانشگاه چه می تواند باشد و چرا نظام علمی در 110 سالی که علم سیاست به صورت یک نهاد وارد ایران شده، هیچ نتیجه ای نداده است.

 

اگر امروز بخواهیم ده کتاب مهم را اسم ببریم که 20 سال قبل ماندگار شود، چیزی نخواهد بود. همچنان که کتاب هایی که 20 سال قبل تولید شده اند، خواندنی نیست و در حد تاریخ دانشگاه اهمیت دارد. این مجموعه علم نیست. کاری است که انجام شده و مواجبی دریافت شده و چیزی بیرون داده و اگر بیرون نمی داد، اتفاقی نمی افتد. مثالش همین پایان نامه هایی است که نوشته می شود و حجم عظیمی دارد، اما مجموعه اش به درد نخور است. فاجعه زمانی است که این ها به صورت کتاب چاپ شود و مقداری درخت برای این ها از بین می رود. اولین جمله تز دکتری دانشگاه تهران غلط است. این نشان می دهد از چند استادی که چند ده میلیون تومان گرفته اند، جمله اول را نخوانده اند. دانشجو به دوره دکتری رسیده و فارسی بلد نیست.

بنابراین اکنون چیزی برای عرضه نداریم، اما می توانیم فکر کنیم چه اصلاحات اساسی در دانشگاه انجام دهیم، اگر اراده ای وجود داشته باشد که من درباره آن تردید دارم. اگر بخواهیم کار اساسی کنیم، باید مجموعه گذشته را بررسی کنیم و این نتایج اسف باری که صد سال این علم به بار آورده را بررسی کنیم. بعد کسانی برای نظام علمی آینده ای فکر کنند که نمی دانم آن آدم ها وجود دارند یا نه. این حرف من خلاصه و بسیار متشتت بود و سالهاست که این بحث را دنبال می کنم، اما فکر می کنم این نظام موجود دانشگاهی و منظورم بیشتر دانشگاه مادر و دولتی است، فعلا کارنامه اش منفی است. آیا می توانیم آن را تغییر اساسی داریم و اراده اش را داریم یا خیر؟ اطلاعی ندارم.

 

در میانه علم و ایدئولوژی

داود فیرحی- استاد اندیشه سیاسی دانشگاه تهران

دانش سیاسی در ایران، ایرانی هست و ایران یکی از کشورهای استثنای جهان است. نخستین علم انسانی در ایران علوم سیاسی بود. قبل از آن دارالفنون وجود داشت. این رشته در سال 1317 قمری پیش از مشروطه پیدا شد و چند دوره تحول مشروطه، پهلوی و جمهوری اسلامی را از سر گذرانده است. در هر دوره ویژگی‌های خاصی یافت، اما وجه مشترک حضور ایدئولوژی است. مثلا در دوره مشروطه اگرچه بحث ایدئولوژی کمرنگ است، اما در ادبیات اساتید این رشته این دوره گرایش های هویت سازی ایرانی باستان گرایانه پررنگ است. در دوره پهلوی اندیشه‌ها به شدت باستان گرایانه با گرایش های غربی است. در دوره جمهوری اسلامی پیچیدگی زیاد است. جمهوری اسلامی تحولی بعد از تحولات دنیای چپ است. جامعه ما در دوره پهلوی از اوایل مشروطه و به خصوص در دوره پهلوی در معرض جریان‌های فکر چپ است. ماهیت جریان چپ غلظت و حدت ایدئولوژیک آن است، یعنی انتظار تمامت خواهانه از ایدئولوژی مارکسیستی برای ارائه راه حلی برای همه حوزه‌ها است. حتی بحث فیزیک مارکسیستی مطرح شد.

 

عکس‌العمل این موضوع در متفکران مسلمان راه سوم یا مکتب واسطه بود. راه سوم مفروض گرایش های چپ را داشت. یعنی باید از یک مکتب تمام راه حل ها را انتظار داشت، اما به جای مارکسیسم ماتریالیسم باید از دین توقع داشت که به همه پرسش ها پاسخ دهد. ایده راه سوم این بود که می گفتند مکاتب چپ و سرمایه داری هر کدام بخشی از محاسن و معایب را دارند و راه سوم محاسن هر دو را جمع کرده و معایب ماتریالیستی را ندارد. یعنی یک ایدئولوژی تئولوژیک تمامت خواهانه در ذهن روشنفکران ایرانی پدید آمد و وارد عرصه سیاسی جامعه ما شد و این انتظار پدید آمد که دین وارد همه عرصه ها از جمله علم و دانش شود و پاسخی به همه پرسش‌ها دهد.

 

نکته مهم این است که نباید نگاه بدبینانه‌ای به وضعیت این دانش داشته باشیم. این دانش دو امتیاز دارد: نخست این که در دوره اخیر آثار فاخر و مهمی تولید کرده است. دانش های بنیادی مثل دانش سیاسی به تدریج وارد عرصه عمل می شوند و نباید شتابزده انتظار آثار را داشت. دوم این که دانش سیاسی به خودآگاهی از وضعیتش رسیده است و از خودش انتقاد می کند و این امر محمودی است.

 

با این مقدمه بحث بنیادی که بسیار جدی است، دو مسئله است. نخست رابطه علم و دین و دوم بحث علم سیاسی اسلامی است. سوال مهم این است که این مناقشه از کجا ناشی شده و مشکل از کجا شروع می شود. پیشنهاد من آن است که پیش از موضعگیری باید وضعیت را توضیح دهیم. یعنی در ایران اکنون و اینجا در حوزه دانش سیاست چه اتفاقی رخ می دهد. مسئله ما در حوزه دانش سیاسی این است که ما از دهه 1320 شمسی در معرض آسیب ایدئولوژیک شدن دو چیز قرار داریم: نخست علم و دوم دین.

 

مسئله من در بحث فعلی ایدئولوژیک شدن دین است. وقتی از ایدئولوژیک شدن دین سخن می گوییم، از دو نکته حرف می زنیم:

1.       تحریف اندیشه قدیمی جامعیت و خاتمیت دین اسلام: این اندیشه از ابتدا مطرح بوده که پیامبر اسلام(ص) پیامبر خاتم و دین اسلام دین خاتم و جامع است. اما به نظر من این اندیشه قدیمی تحریف شده است. فرمولی در اندیشه قدمایی بود که فراموش شد و در نتیجه این اندیشه از جایش در رفت(dislocate). این فرمول جامع بودن یک امر در حد خودش است. منظور قدما از جامع بودن و کامل بودن اسلام، جامعیت و کاملیت آن در حیطه ادیان بود و منظورشان حیطه های دیگر چون علوم و عرف نبود. بسیاری از علوم در قدیم در حیطه عرف بود. حتی سیاست ذیل عرف بود. بعد از دهه 1320 است که سیاست ذیل دین قرار می گیرد. جامعیت و کاملیت اسلام در حیطه دین است، یعنی دین وجهی از حیات بشر است که در حوزه خودش کامل است. اما با تحریف این معنا مراد از جامعیت نوعی تمامت خواهی شد و علوم را نیز در برگرفت و معنای جامعیت عوض شد.

 

2.       بحث رابطه فقه با سیاست و علوم سیاست را نیز باید در نظر گرفت. فقه یک دانش هنجاری است و دنبال تولید حکم است و به دنبال چیستی اشیا نیست. در فقه دو مفهوم تحقیقات حکم شناختی و تحقیقات موضوع شناسی جدا بود. متفکران فقه سنتی موضوع شناسی را وظیفه سازمانی فقه نمی دانستند و وظیفه سازمانی حوزه های دیگر است. اگر فقیهی در موضوع شناسی کار می کرد، از رشته خودش خارج می شد، مثل پزشکی که فلسفه هم بخواند. عرف دقیق متخصصین خودش را دارد. مثلا متخصصان علم سیاست باید بگویند ماهیت حکمرانی چیست و بعد از این توضیح است که فقیه با حکم شناسی نشان می دهد که آیا این امر برای ما شرعا مجاز هست یا خیر. از امام خمینی(ره) پرسیدند که نظرشان را راجع به دو مسئله بگویند: اول این که آیا تشخیص موضوعات(تمام علوم انسانی از جنس تشخیص موضوعات است) که در رابطه با مستنبطات روایات و ادله شرعیه نیست، با کیست و اگر با عرف است، آیا مجتهدی می تواند تعیین مصادق عرفیه کند یا باید به عرف واگذارد؟ اگر در حوزه عرف نظر مقلد با نگاه مجتهد متفاوت بود، کدام یک از انظار لازم الاتباع است. امام(ره) پاسخ می دهد: «بسمه تعالی. میزان عرف است و اگر بین مجتهد و مقلد اختلاف باشد باید از عرف نظرخواهی کند و اگر هر یک نگریست که عرف چنین است، هر یک به نظر خود عمل کنند و عمل کردن به نظر مجتهد اصلا روا نیست». بنابراین این بحث بود اما وقتی فقه ایدئولوژیک شد، این تصور پدید آمد که فقه باید وارد موضوع شناسی کند و در نتیجه شاهد رادیکال شدن فقه هستیم.

 

بنابراین منظورم از ایدئولوژیک شدن دین دو چیز است: 1. تفسیر جدید و متفاوت از مفهوم جامعیت و خاتمیت دین است؛ 2. تفسیری رادیکال از حیطه و حوزه اختیارات فقه. وظیفه ما این است که بکوشیم توضیح دهیم که این دانش چطور موضوع را شناسایی می کند و این شناسایی هنوز به مرحله داوری ندارد. ما باید توضیح دهیم که دولت مدرن چیست، صرف نظر از این که خوب است یا بد. اگر خوب توضیح دهیم، در توضیح دقیق ضمنا حکم یا داوری هم وجود دارد.

 

کدام افکار آینده ایران را رقم خواهد زد؟

محمود سریع‌القلم- استاد روابط بین الملل دانشگاه شهید بهشتی

رسالت ما در علوم سیاسی و روابط بین الملل تغییر افراد نیست، بلکه اصلاح اندیشه‌ها و ایجاد ساختارهاست. اما چهار نکته مقدماتی مبنای بحث من است:

 

1.       یکی از مشکلات روش شناختی ما ایرانیان این است که ذهن‌های پراکنده داریم. هر ملت، دولت، سیاستمدار و حکومتی که بخواهد در اصلاح اندیشه ها و ایجاد ساختارها موفق باشد، باید ذهن متمرکز داشته باشد. باید مقدورات خود را بررسی کنیم و شناخت عمیقی از جایگاه خود در نظام بین الملل برسیم تا بتوانیم آینده ایران را طراحی کنیم.

 

2.       ما ایرانیان در جریان تمدن بشری قرار گرفته ایم و خاص نیستیم. چنین نیست که چون قرن ها پیش مغولان به ما حمله کردند یا چون فرهنگ و جغرافیای خاصی داریم، باید نگاه خاصی به طراحی های کلان کشور داشته باشیم. ما همچنان نسبت به معنای مدرنیته و نسبت خودمان با آن به اجماع نرسیده ایم. این چالش از 170 سال گذشته شروع شده است. یک علت آن است که در روابط بین الملل کار مقایسه ای نکرده ایم و کمتر به آسیا و آمریکای لاتین توجه کرده ایم و درنیافتیم که در این کشورها نخبگان درباره مدرنیته و توسعه و نسبت خود با آن به اجماع رسیدند. بنابراین مطالعات مقایسه ای و فهم کشورهای همپایه ایران اولویتی جدی برای علوم سیاسی و روابط بین الملل است.

 

3.       بر اساس متونی که در دوران دانشجویی خواندم و اقتصاد سیاسی توسعه که کار اصلی من است، ما در 170 سال گذشته درک دقیقی از تحولات اروپا و خارج از اروپا نداشتیم. هنگامی که ایرانیان به سمت مدرنیته رفتند، سراغ آزادی سیاسی و دموکراسی رفتند، در حالی که در عمارت توسعه یافتگی آزادی و توسعه یافتگی طبقه پنجم است. بنیان دموکراسی تولید در یک کشور است.  بین دموکراسی و توسعه سیاسی و سامان سیاسی تفاوت است. از آنجا که سراغ آزادی سیاسی رفتیم، انرژی توسعه خود را هدر دادیم. تا به امروز نیز به دنبال آزادی های دموکراتیک هستیم، در حالی که تجربه بشری می گوید ملتی که فنداسیون اقتصادی خود را بنیاد ندهد، نمی تواند وارد عرصه های بعدی تشکل و تحزب در حوزه سیاست شود. ثروت اقتصادی، قدرت تولید یک کشور، تنظیم مزیت نسبی و حضور در تقسیم کار بین المللی اصولی هستند که یک کشور باید برای خود تعریف کند. اقتصاد ما بیشتر تهیه ارزاق برای عامه مردم است و ریشه در این که چگونه می توانیم سهمی از اقتصاد بین الملل به دست آوریم و در بازارهای جهانی خدمات و کالاهای ایرانی بتواند فروش پیدا کند تا از طریق فروش آنها به دنیا قفل شویم و از این طریق زمینه های اهمیت پیدا کردن ایران و ایرانیان در صحنه جهانی را به وجود آوریم، ندارد. بنابراین فهم اقتصاد سیاسی مدرنیته اهمیت ویژه ای دارد. ما نمی توانیم هم در حوزه حکمرانی، هم در حوزه منطقه ای و هم در حوزه جهانی برای خود اولویت ایجاد کنیم. باید ببینیم تقدم و تاخر این ها کدام است. تقدم و تاخر و پرهیز از پرش ذهنی اهمیت دارد.

 

4.       ما در رابطه با مهندسی، پزشکی و معماری و بسیاری رشته های دیگر نه فقط در ایران بلکه در سطح جهان اعتبار داریم. اما در مورد تخصصی بودن حکمرانی به توافق نرسیده ایم. علم سیاست و روابط بین الملل تخصص است. بسیاری از کشورهای موفق در جهان با این دو رشته توانسته اند در عرصه جهانی نقش ایفا کنند.

 

اما با توجه به این مقدمات آینده ما را چه افکاری رقم خواهد زد؟ مبنا و پیش فرض من در پاسخ به این سوال این است که ایران یک nation-state نیست. تا زمانی که nation-state نشویم یا در این مسیر حرکت نکنیم، نمی توانیم وارد مراحل بعدی حکمرانی معقول شویم. در کلیت خاورمیانه nation-state نداریم و نزدیک ترین کشور به آن ترکیه است که با چالش های بسیار مهمی روبروست. اگر بخواهیم آناتومی علوم سیاسی و روابط بین الملل را ترسیم کنیم، باید به لحاظ علمی در این متمرکز شویم که چگونه می توانیم ایران را به سمت یک nation-state سوق دهیم. برای این کار چه کارهایی باید انجام داد؟

 

1.       پذیرفتن اصل پلورالیسم به عنوان کانون فلسفی مدرنیته: هر حکومتی در ایران بخشی از جامعه را انتخاب کرده و مبنای مشروعیت خود را آن گروه خاص قرار داده است. در حالی که مبنای حاکمیت باید شهروندی باشد نه کسری از جامعه. تا زمانی که این امر به لحاظ حقوقی طراحی نشود، وارد مراحل بعدی توسعه یافتگی نمی شویم.

 

2.       ضرورت یک قرارداد اجتماعی: هیچ ملتی نمی تواند فراتر از قرارداد اجتماعی به آرامش مدنی و سامان سیاسی و تولید ثروت ملی بپردازد. کار اهالی علم سیاست گفتاردرمانی و توصیه درمانی و نامه درمانی و بیانیه درمانی نیست، بلکه طراحی فکری است. یعنی رسیدن به یک قرارداد اجتماعی با مبنای شهروندی ایرانی با تکثر و تنوع فرهنگی و فکری و قومی و ... . مشکل اصلی ایران امروز فقدان گردش قدرت است و در نتیجه اندیشه ها و دیدگاه ها و مفاهیم جدید وارد ساختار قدرت نمی شود.

 

3.       اهالی علم سیاست باید تکلیف سه گانه امنیت، هویت و توسعه یافتگی را روشن کنند. این مثلت در ایران دچار بحران است. امروز در کشور ما امنیت بر توسعه یافتگی مقدم است. اما متون علوم سیاسی و تجربه بشری می گوید ملتی که نتواند ثروت و ارزش افزوده ایجاد کند برای حفظ امنیت باید از جیب خودش خرج کند و در درازمدت نمی تواند امنیت ملی خود را تامین کند.

 

4.       تاریخ به ما می گوید مدنیت بر دموکراسی مقدم است. گفتگو و ایجاد ترتیبات مدنی برای زندگی بر دموکراسی مقدم است و برای ایجاد آن و ایجاد ثروت ملی اهمیت بالا دارد.

5.       برای ما globalism(جهانی گرایی) بر globalization(جهانی شدن) مقدم است. اولی یعنی جهان را بپذیریم. ما کشوری میان پایه هستیم و اگر بخواهیم در نظم جهانی نقش آفرینی کنیم باید به تمدن جهانی بپیوندیم. ما جزو ده کشوری هستیم که به لحاظ منابع ظرفیت اثرگذاری جهانی داریم. بنابراین باید نخست جهانی گرایی را بپذیریم تا به فرایند جهانی شدن برسیم. تا زمانی که اقتصاد جهانی نپیوندیم، نمی توانیم امنیت خود را حفظ کنیم و هویت خود را ترویج کنیم.

 

کشوری که می خواهد پیشرفت کند، باید سینگال های با هارمونی به جهان بفرستد تا جهان به ما اعتماد کند و چنانکه شایسته هستیم با ما همکاری کند تا کشور ما در مسیر توسعه ملی و ایجاد جامعه مدنی و افزایش سطح قراردادهای اجتماعی قرار بگیرد.

 

علوم سیاسی آینده و آینده علوم سیاسی

محمد جواد غلامرضا کاشی- استاد علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی

بحث من آینده‌نگری در علوم سیاسی نیست و به رویکردی فلسفی به امر سیاسی می پردازم. علوم سیاسی نسبت به سایر علوم اجتماعی همچنان رشته ای نوپا با صد و اندی سال عمر است و هنوز در دپارتمان های علوم سیاسی دنیا بر سر این نکته بحث هست که آیا علم سیاست آنچنان که ساخته شده است، قادر است امر سیاسی آنچنان که در واقع در حال وقوع است، را به چنگ بیاورد و درباب آن حرف بزند و آن را درک و پیش بینی کند؟ حقیقتا علوم سیاسی در این حوزه ناکام است و این تنها به ایران اختصاص ندارد و در سطح جهانی درباره سرشت این رشته گفتگو است. این ناتوانی ضرورت بحث از چیستی امر سیاسی و گوهر آن بحث کنیم. این نکته یک بعد داخلی هم دارد. سبد ما اصحاب علوم سیاسی حقیقتا نسبت به دانش آموختگان دیگر رشته های علوم انسانی خالی است و چندان کمکی به فهم عمیق تر آنچه پیرامون ما رخ می دهد، نمی کنیم. در ادبیاتی که تدریس می شود، اغلب نام ها اصالتا سیاسی نیستند، بلکه یا فیلسوف هستند یا روان شناس و جامعه شناس و ... و از سیاست هم سخن گفته اند و در دپارتمان های علوم سیاسی این حرف ها را می چینیم و درباره شان بحث می کنیم. بنابراین باید راجع به چیستی امر سیاسی بحث شود.

 

بنابراین در گوهر روایت بحث از آینده علوم سیاسی، توجه به ذات امر سیاسی و مفهوم قدرت قرار می گیرد. قدرت به منزله ذات دانش سیاسی آن را از همه رشته های علمی دیگر متمایز می کند. زیرا قدرت در عین حال گونه ای ناذات و امری وحشی است و ثبات و چیستی مشخصی ندارد و سیال و زایا است در نتیجه سیاست امری ناآرام است. به همین خاطر الگوی آینده علوم سیاسی را از دل رفتارهای واقعی کنشگر و جنبش های سیاسی در میدان عمل اخذ باید کرد. ما همیشه می گوییم سیاستمداران سخن ما را نمی فهمند یا گوش نمی کنند. درست این است که سیاستمداران به سخن ما نیازی ندارند، زیرا اساسا سخن ما ناظر به امر بالفعل حیات سیاسی نیست و به درد عمل نمی خورد.

 

به چند مشخصه این روایت تکیه می‌کنم:

1.       علوم سیاسی آینده با فکت ها کاری ندارد و نقطه عزیمتش واقعیت به منزله امر واقعا موجود قابل تعریف که بیرون از ذهنیت ما تقرر دارد، نیست. واقعیت از نظر این روایت امکان محض است. بنابراین از هستی شناسی معطوف به امکان و نه چیزها تبعیت می کند و دنبال این نیست که بین ابژه های بیرون از ذهن، رابطه های بادوام تکرارپذیر پیدا کند تا به قواعد و قوانین و فرماسیون نظریه علمی برسد. بنابراین به خصلت رویدادی و پیشامدی حیات سیاسی نظر دارد.

 

2.       این روایت از دانش سیاسی به جلد همه دانش های دیگر علوم انسانی می رود و آنها را پشت و رو می کند. یعنی نشان می دهد که چگونه سیاست بنیاد همه سازوکارهای جامعه شناسی یا اقتصاد است. مارکس در کاپیتال نشان می دهد که چگونه سیاست و مناسبات قدرت بنیاد مناسبات اقتصادی است و سرمایه داری فقط یک امکان است و نه ضرورت. در این روایت کل مناسبات اجتماعی به شبکه ای از امکان ها بدل می شود و از نگاه ضرورت انگار علم به معنای scientific خارج می شویم.

 

3.       علوم سیاسی در این روایت از منظری کل نگر تلاقی های پیشامدی و تصادفی میان نیروهای ناهمساز و نامرتبط را به یک مسئله سیاسی تبدیل می کند. بر خلاف کسانی که یک امر سیاسی و اجتماعی را به امری روان شناختی تبدیل می کنند  برعکس نشان می دهد در هر موقعیت اجتماعی و تاریخی خاص عوامل ناهمساز روانی، فرهنگی، اجتماعی، تاریخی، دینی و ... چگونه در هر لحظه تلاقی منحصر به فردی یافتند و فرماسیون سیاسی خاصی به جامعه بخشیدند و با اثبات این که این تلاقی ها پیشامدی است، نشان می دهد که چگونه می توان از آنچه که ضرورت پنداشته می شود، گذر کرد.

 

4.       در علوم سیاسی به این معنا آرزوها، آمال، تخیلات، رویاها، اسطوره ها و ... فکت هستند و عینیت دارند. زیرا نشان می دهند یک جامعه سیاسی چه پندارهایی می بافد و این پندارها میل به مادیت پیدا کردن خواهند داشت و اگر بخواهیم چشم به آینده یک جامعه بگشاییم، راهی جز توجه به این صورت بندی های خیالی نداریم.

 

5.       این روایت از علوم سیاسی تحولات سیاسی را از منظر تصمیم به رغم شرایط و نه تصمیم مطابق شرایط می نگرند. تصمیم گیری مطابق شرایط مترادف با انحلال علوم سیاسی در جامعه شناسی و روان شناسی و اقتصاد و ... است. سیاست عرصه اجبارها نیست، بلکه عرصه امکان هاست. مرد سیاسی به کورسوی امکان چشم می دوزد و بازی را عوض می کند.

 

6.       این توجه به علوم سیاسی تنها توضیح دهنده و تبیین گر نیست، درمان گر نیز هست و خود را متولی درمان می داند به این معنا که همواره و در هر شرایطی علوم سیاسی باید این قدرت را داشته باشد که نشان دهد چه امکان های گشوده ای برای عمل هست. کار علوم سیاسی نگاه به پیدا کردن امکان ها و گشودن راه برای آنچیزی است که ناممکن تلقی می شود.

 

طرحی نو در علوم سیاسی

حسین بشیریه

 انگیزه‌ اصلی نگارنده در نگارش کتاب «احیای علوم سیاسی»،  بیان احساس ناکامی خودم از صرف عمر از دست‌رفته در مطالعات پراکنده و بی‌هدف و جسته و گریخته‌ای بوده است که در طی چهار دهه‌ گذشته انجام داده‌ام. به سخن دیگر، هدف اصلی بازبینی کارنامه‌ خودم بوده است. شاید همه‌ رشته‌های علمی گاهی نیازمند بازبینی و بازنگری در دستاوردهای خود باشند، به‌ویژه رشته‌هایی مانند سیاست که شالوده ‌شکسته و ازهم‌گسیخته و فاقد پیوند با زندگی واقعی شده‌اند. نکته ‌اصلی مورد نظر در کتاب «احیای علوم سیاسی» این است که،  به‌گمان نگارنده در دوران اخیر علم سیاست در همه جا دچار اضمحلال و فروپاشی و پراکندگی گشته و بخش‌های ماهوی و اساسی و عمده‌ای از پیکر آن کنده شده است،  به‌نحوی که تنها لاشه‌ نحیف و از هم پاشیده و مرده و مثله‌شده‌ای از آن به‌جای مانده است، تا جایی که بود و نبودش به شکل فعلی برای جامعه و دولت و مردم فرقی نمی‌کند.

 

با تبدیل سیاست به علمی تجربی و اثباتی، رسالت و سرشت راستین حکمت سیاسی مسخ شده و پیوند ذاتی و درونی آن با زندگی عمومی و با حوزه‌های دیگری از دانش که ذاتا اجزاء و ابزارهای آن بوده‌اند (از جمله اقتصاد و مدیریت و حقوق) از دست رفته است. با هجوم روش‌ها و علایق علوم عینی و طبیعی حکمت سیاسی که گوهری کاملا متفاوت دارد از میدان به‌در شده است، به‌نحوی که دانش سیاست کلا از حوزه‌ علایق سیاسی و سیاست جدا افتاده و سخن گفتن از غایات و اهداف و آرمان‌های اساسی زندگی عمومی و شیوه‌های دستیابی به آن‌ها، خام‌اندیشانه و غیرعلمی به شمار می‌آید، و در مقابل  وظیفه‌ دانش سیاست تنها توصیف و توضیح واقعیات موجود و حتی نامطلوب تلقی می‌شود و هرگونه تامل درباره‌ آینده و وضعی دگرگون، سخنی مهمل و بیهوده به شمار می‌رود.

 

بدین‌سان حکمت سیاسی و دانش سیاست که ذاتا  معطوف به آینده و  تدبیر و تغییر و اصلاح و حل مسائل و تشخیص و علاج و درمان بیماری‌های اجتماعی و عمومی به‌ویژه ناروایی‌ها و ستمکاری‌ها و بیدادگری‌ها بوده است، به دانشی بی‌تفاوت و خنثی و منفعل و بی‌هدف بدل شده است. در نتیجه‌ همین فرایند، با علمی و اثباتی‌شدن دانش سیاست، رابطه‌ ذاتی آن دانش با اخلاق و اقتصاد و حقوق هم، به عنوان ابزارهای تحقق  مجموعه‌ اهداف حکمت سیاسی از جمله عدالت و سعادت و بهزیستی و رفاه‌گستری، گسیخته و یا کلا پایمال شده است. هدف کتاب «احیا»، چاره‌اندیشی درباره‌ چنین مسائل عمده‌ای در پرتوگذاری در تاریخ دانش سیاست است. بر این اساس، به گمان نگارنده در پرتو چنان غایات و اهدافی، علوم سیاسی نیازمند درانداختن طرحی نو است.

 

1

3

4

دیدگاه ها