کد خبر: 345213
|
۱۳۹۸/۰۷/۰۳ ۱۰:۳۱:۰۰
| |

ناخدا صمدی:

وقتی می‌گویند ارتش در جنگ غافلگیر شد، دیوانه می‌شوم

ناخدا هوشنگ صمدی، فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی بوشهر، می‌گوید: در همان روزها ارتش ما روز‌به‌روز ضعیف‌تر می‌شد چراکه عناصر معاند نمی‌خواستند ارتش وجود داشته باشد؛ برای اینکه برای قبضه قدرت، ارتش را در جلوی خودشان می‌دیدند کما اینکه دیدید که همان‌ها که ارتش ما را تسویه کردند، همان گروه‌ها پای دار رفتند و خائن از آب درآمدند.

وقتی می‌گویند ارتش در جنگ غافلگیر شد، دیوانه می‌شوم
کد خبر: 345213
|
۱۳۹۸/۰۷/۰۳ ۱۰:۳۱:۰۰

اعتمادآنلاین| ناخدای «کلاه‌سبز» جنگ تحمیلی این روزها محاسن سفید کرده اما مانند همان سال‌های دور، زمانی که فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی بود استوار و محکم به‌نظر می‌رسد و در یک کلام یک ارتشی تمام‌عیار است.

ناخدا صمدی که در آستانه هفته دفاع مقدس میهمان کافه خبر خبرگزاری خبرآنلاین بود، در لابه‌لای صحبت‌هایمان گاهی یک بغض دردناک بر گلویش فشار می‌آورد، بغضی که خودش می‌گوید به‌دلیل جفایی است که در سال‌های ابتدایی انقلاب به ارتش شد و اینگونه ایران در برابر دشمنی مثل صدام بی‌دفاع ماند. از آن روزی می‌گوید که تن بی‌سر یکی از افسرانش آنقدر در بغلش جان داد، معتقد است اگر امام نبود ارتش را منحل می‌کردند. با این حال ارتش امروز جمهوری اسلامی ایران را قابل قیاس با آن روزها نمی‌داند و تاکید می‌کند که ارتش در اوج اقتدار قرار گرفته است.

در بخشی از صحبت‌هایش از حال و هوای روزهایی برای ما می‌گوید که گردان 700 نفره او در برابر 9 لشکر زرهی عراق ایستادند. یادآور می‌شود که نیروی دریایی با 10 موشک نیروی دریایی عراق را ظرف 67 روز تار و مار کرد و این را هم می‌گوید که اگر دولت بازرگان محموله 200 موشکی هارپون را پس نمی‌داد، جنگ ظرف یک هفته تمام بود.

هر گاه صحبت‌ها به سوی سیاسی شدن پیش‌ می‌رود، می‌گوید سیاسی صحبت نکنیم، از سیاسیون بدم می‌آید. با این حال هنوز هم محمد غرضی، استاندار وقت خوزستان در آن روزها را مقصر تصمیمات علیه لشکر 92 اهواز و تضعیف روحیه ارتش می‌داند.

مشروح گفت‌وگوی ناخدا صمدی، فرمانده وقت گردان تکاوران دریایی را در ادامه بخوانید.

* ناخدا صمدی! شما در گفتگوهایی که با رسانه‌ها انجام داده‌اید، نسبت به وضعیتی که برای ارتش در اوایل انقلاب ایجاد شده بود گله‌مند بودید، بهتر است قبل از اینکه به روزهای ابتدایی جنگ بازگردیم نظر شما را در مورد اقتدار امروز ارتش بدانیم و...

خوشبختانه ارتش ما در شرایط فعلی با سال 59 خیلی فرق دارد و اصلا قابل قیاس نیست، چه دریایی، چه هوایی، چه زمینی. دیگر نیروهای نظامی ما مثل سپاه، بسیج و نیروی انتظامی هم پیشرفت زیادی کرده اند. کل نیروهای مسلح ما اصلا قابل مقایسه با آن زمان نیستند و آمادگی کامل در نیروهای مسلح برای دفاع از کشور وجود دارد. من امیدوارم که جوانان نسل‌های جدید مانند جوانان سال 59 آماده دفاع از کشور باشند. ملت ما در سال 59 حماسه آفرید. اگر شما از بیست و دوم بهمن ماه تا سی و یکم شهریور ماه وضع نیروهای مسلح به ویژه ارتش را بررسی کنید متوجه می‌شوید که ما در وضع بسیار نامناسبی جنگ را آغاز کردیم و آمادگی برای جنگ نداشتیم چراکه ما در حال انتقال قدرت بودیم و تحریم‌های شدیدی برای ما وجود داشت.

ارتش نیز در وضعی بود که هم هرم فرماندهی آن از بین رفته بود، هم تعداد زیادی از پرسنلش استعفا داده بودند، به‌معنای دیگر کمر ارتش شکسته بود و ما تا زمان آغاز جنگ استخدام جدیدی نداشتیم ولی ترخیص از خدمت خیلی داشتیم. مثلا سربازی ما از دوسال خدمت به یکسال کاهش یافتT سربازها رفتند و سربازخانه ها خالی شدند، استعفا آزاد شد؛ یعنی گفتند که هرکسی که میخواهد استعفا بدهد و فرماندهان قبول کنند؛ خیلی‌ها رفتند.

به نام خدمت هر فرد در منطقه بومی ، انتقال‌های نامناسب بدون توجه به تخصص ارتشی‌ها انجام شد. این اقدامات ضربه شدیدی را به ارتش زد. کل سفارشات ارتش از خارج از کشور شامل تجهیزات و سلاح و حتی آن اقلامی که پولش هم پرداخت شده بود لغو شد و حتی یک قلم آن که هزینه‌اش پرداخت شده بود در اسفندماه 58 به تهران آمد اگر محموله 200 فروند موشک هارپون برای نصب بر ناوهای نیروی دریایی را دولت بازرگان و یزدی تحویل ارتش می‌داد، جنگ ما با عراق به هفت روز نمی‌رسید.

در 34 روز جنگ خرمشهر 103 نفر از همرزم‌های من شهید شدند، وقتی سریال کیمیا را می‌دیدم و بعد مسئولینی که به تهیه‌کننده آن سریال جایزه می‌دهند جگر من آتش می‌گرفت. به حال آن شهدا گریه می‌کنم و می‌گویم این آقایان نمک‌نشناس هستند، تعدادی از افسران من در آغوش من جان سپردند. من چگونه می‌توانم این را فراموش کنم، بعد در این سریال یک دختر خانم عرض اندام می کرد.

*همکاران شما معتقدند که هم در خود دوران جنگ و هم بعدش در نقد تاریخ جنگ در حق ارتشی‌ها جفا و کم انصافی شده ، به‌خصوص در اوایل جنگ که اصلی ترین نیروهای نظامی ارتشی ها بودند.

یک جوان شانزده ساله که حتی تفنگ ژ3 و ام1 را بلد نیست دست بگیرد، می‌آید و از عملکرد سرلشکر فلاحی ایراد می‌گیرد و می‌گوید فلاحی اینجا کار درستی را انجام نداد، سوالم این است که به چه مجوزی این جوان باید بیاید و این حرف را بزند؟ کدام دوره نظامی را دیده است؟ کدام درس نظامی را خوانده است؟ کدام عملیات را فهمیده است؟ یک بار امیر مسعود بختیاری در مصاحبه با چند تن از جوانان گفت:«این قلب شما هرچقدر پر از احساسات انقلابی باشد وقتی می‌خواهید برای جنگ با یک لشکر زرهی، بروید نمی توانید با قلب پر از احساس و تفنگ ژ3 بجنگید؛ ممکن است که روبرو بشوید ولی کشته می‌شوید.»

زمانی که در سی و یکم شهریور 59 از بوشهر به خرمشهر می‌خواستم حرکت کنم با هفتصد کلاه سبز تکاور، به آنها گفتم اولین سفارشم به شما این است که اینهمه آموزش دیدید و مانور و صحرا رفتید، عملیات رفتید، تیراندازی کردید، هرآنچه که آموزش دیدید همه را به کار میگیرید برای حفظ جان خودتان، جان شما برای من خیلی مهم است، باید من و شما باشیم تا بتوانیم دشمن را از خاکمان بیرون کنیم اگر شما به کوچکترین وضعی زخمی شوید و از جبهه خارج شوید در حقیقت دست من خالی است. به تکاور دریایی گفته بودم که هر یکنفر شما معادل پنجاه سرباز عراقی است، پنجاه سرباز عراقی که نزدیک به دوسال است دارد آموزش میبیند و تجهیز می شود.

در همان روزها ارتش ما روز به روز ضعیف تر می‌شد چراکه عناصر معاند نمی‌خواستند ارتش وجود داشته باشد برای اینکه برای قبضه قدرت، ارتش را در جلوی خودشان می‌دیدند کمااینکه دیدید که همان‌ها که ارتش ما را تسویه کردند همان گروه‌ها پای دار رفتند و خائن از آب درآمدند. همان معاندین و گروهک‌ها هم همین وضعیت را داشتند وقتی می‌گفتند که ارتش باید منحل شود به این فکر نمی‌کردند.

امارات متحده عربی در سال 58 ادعای سه جزیره تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را می‌کرد، اصلا ما امارات متحده عربی را کشور حساب نمی‌کردیم، فقط عرض اندام می‌کرد چراکه عربستان همه اطلاعات ما را جمع می‌کرد و به صدام و متحدانش می‌داد؛ این وضع ارتش بود. حالا برخی می‌گویند که ارتش غافلگیر شد. منِ ارتشی واقعا دیوانه می‌شوم و می‌خواهم سرم را به دیوار بزنم.

* از همان روزهای اول انقلاب به حق یا ناحق سوءظن‌هایی در مورد ارتش وجود داشت، در شرایطی که برخی هم خواستار انحلال ارتش شده بودند، نقش امام (ره) در حفظ انسجام ارتش چه بود؟

اگر ارتش با انقلابیون اعلام همبستگی نمی‌کرد انقلاب به پیروزی نمی‌رسید، ارتش با مردم درگیری نداشت. وقتی که در بیست و دوم بهمن انقلاب ما پیروز شد ارتش مورد اتهام بود که کشت‌وکشتار کرده است که من معتقدم نکرده است، این یک طرف قضیه بود و بعد هم یک تعدادی که دشمن ارتش بودند و برای قبضه کردن قدرت فقط ارتش را جلوی روی خودشان می‌دیدند، گروهک‌های مختلف مثل منافقین، توده‌ای‌ها و... همه می‌گفتند که ارتش باید منحل بشود، یک تعدادی میگفتند که ما ارتش بی‌طبقه توحیدی می‌خواهیم.

چیزی که برای ما از همه مهمتر بود شعار انحلال ارتش بود یعنی وضع ارتش به این ترتیب بود که هیچ فردی از ارتش اولا بر سر خدمت حاضر نمی‌شد چون سرنوشت فردایش را نمی‌دانست بنابراین می‌گفتند که ارتش منحل بشود و برود. همه در زمین و آسمان و در وضع بسیار بدی بودند ضمن اینکه دشمنان ما داشتند ادعای سه جزیره را مطرح می‌کردند. امام بزرگوار اینجا به داد ارتش رسید؛ یک فرمان پنج ماده‌ای را صادر فرمود و ارتش را زنده کرد، اگر این فرمان نبود ارتش تمام بود و با جنگی که برای ما پیشبینی کرده بودند کشور هم رفته بود.

امام با آن پنج ماده فرمانش گفت که ارتش باید بماند، وظیفه ارتش به زیردستانش را تعیین کردند، وظیفه ملت به ارتش را تعیین کردند، وظیفه ارتش به ملت را تعیین کردند و همه این پنج مورد را تشریح کردند و به تصویب رساندند و اعلام کردند، تازه اینجا بود که ارتش به خودش آمد که باید چکاری را انجام بدهد، یعنی از این زمان تازه اعلام شد ارتشی ها به سربازخانه ها برگردند و در محل خدمتشان جمع شوند. زمانی بود که من در بوشهر بودم و فرمانده گردان بودم، شب ها با ماشین خودمان دور پادگان ها و پایگاه ها گشت میزدیم و سربازی برای نگهبانی نداشتیم، این وضعیت ارتش ما بود که آن فرمان زنده کننده کل ارتش و ایران بود.

* ناخدا! زمانی که لشکرهای عراقی از خوزستان وارد ایران می شوند، از همان ساعات اولیه یکسری از گردان‌های ارتشی به منطقه اعزام می شوند، شما هم فرمانده گردان تکاوران دریایی مستقر در بوشهر بودید؛ برای ما از حال و هوای آن روزها بگویید و اینکه حضور ارتش در همان ساعات اولیه جنگ چقدر توانست تصویر ارتش را در بین اذهان عمومی ترمیم کند؟

من باید مقداری به جلوتر بازگردم، در خرداد 58 در خرمشهر و آبادان غائله عرب به وجود آمد و مقداری نا امنی‌ها در اینجا شروع شد از جمله بمب گذاری‌ها و گروگان گیری‌ها و...

در آن زمان فرمانده نیروی دریایی استاندار خوزستان هم بود، ما در گردان تکاوران، در بوشهر مستقر بودیم و به ما دستور دادند که یک واحد برای آبادان اعزام کنیم تا برای تامین امنیت شهر به کمک شهربانی برود، ما هم 35 نفر را به فرماندهی ناوبان حسین بای فرستادیم، باز اعلام کردند که یک واحد دیگری را برای کمک به ژاندارمری اعزام کنید، درواقع برای پاسگاه‌های ژاندارمری بین خرمشهر و شلمچه که پنج پاسگاه داشت، اینها ما با سلاح سنگین با یک دسته سی و پنج نفری به فرماندهی یک افسر آنها را تقویت کردیم که همیشه در مرز مورد هجوم عراقی‌ها بودند. با یک فاصله کوتاه‌تر سومین واحد را برای حفاظت از پتروشیمی بندر امام فرستادیم، واحد چهارم را هم با یک فاصله کوتاه به پایگاه دریایی خود فرستادیم. پایگاه منطقه سوم دریایی در خرمشهر بود، یگان‌های پایگاه دریایی شناور و پروازی است و یک واحد به نام قرارگاه دارد که برای حفظ امنیت پایگاه است. اینطرف رودخانه عراقی‌ها هستند و طرف دیگر رودخانه هم ما هستیم. با سلاح سبک می‌توان کشتی‌ها و ناوهای ما را که اینجا به اسکله بسته‌اند را مورد هدف قرار داد. یک دسته با سلاح سنگین، برای کمک به این قرارگاه فرستادیم که جواب عراقی ها را بدهند که میخواهند تیراندازی کنند؛ این شد که چهار واحد اعزام کردیم. این چهار واحد در خرمشهر آماده بودند و هر روز با بیسیم به ما در بوشهر گزارش می‌دادند که اوضاع و احوال در مرز و منطقه چطور است، تا رسیدیم به اسفند 58.

در اسفند 58 عراق یک مانور دریایی 10 روزه را در شمال خلیج فارس شروع کرد، دستور به پایگاه دریایی بوشهر و خرمشهر صادر شد که این مانور را رصد کنید و ببینید که موضوع از چه قرار است، ما با آن سیستم‌هایی که داشتیم رفتیم و کنترل کردیم، مانور تمام شد و ما نشستیم و برآوردهای خودمان را بررسی کردیم و با یک مشورت ستادی به این نتیجه رسیدیم که دشمن درحال آماده شدن برای جنگ است و به زودی جنگی شروع خواهد شد. شواهد نشان می‌داد که جنگی در راه است که ممکن است فردا باشد یا یک ماه دیگر، عینا گزارش را به ستاد نیروی دریایی دادیم و ستاد نیروی دریایی از ما گزارش را قبول کرد و گزارش را به ستاد ارتش داد، ستاد ارتش هم به مقامات ارجاع داد ولی متاسفانه مقامات قبول نمی‌کردند و می‌گفتند ارتش عراق جرات حمله به ارتش ما را ندارد.

از جهاتی درست می‌گفتند؛ اینها فکر می‌کردند که ارتش ما همان ارتش قبل از انقلاب است، ما در قبل از انقلاب ارتش پنجم در دنیا بودیم، در سال 48 هم ارتش عراق جرات نکرد که به ما حمله کند، بعضی از سیاسی‌ها با این نظر می‌گفتند که جنگی در پیش نخواهد بود و بعضی دیگر با نظرات مخالف و هدف های دیگر؛ نتیجه چه شد؟ اردیبهشت 59 ارتش به هر سه نیرو دستور داد طرح های عملیاتی قدیمی را که در دست دارند مورد بررسی مجدد قرار بدهند و بر مبنای تهدیدات موجود طرح جدیدی را تهیه کنند، در حال صلح هر لشکر و واحدی در منطقه مورد حفاظت خودش یک طرحی را برای روز مبادا دارد که اگر دشمن از هر طرف آمد طرح آماده است و هرکسی می‌داند که باید چه کاری را انجام بدهد، اگر یک موقع دشمن حمله کرد این طرح با دو کلمه به دستور تبدیل می‌شود. ارتش در هر سه نیرو طرح های قدیمی را کنار گذاشتند و طرح‌های جدیدی را تهیه کردند و به ارتش دادند و ارتش تصویب کرد و به نیروها برگرداند و نیروها هم به واحدهای زیردست ابلاغ کردند، از جمله نیروی دریایی؛ نیروی دریایی طرح‌ها را به هر چهار منطقه ابلاغ کرد، خرمشهر منطقه سوم دریایی ما بود و به منطقه سوم طرحی ابلاغ شد.

یکی از قوی‌ترین ناوتیپ‌های ما در خرمشهر مستقر بود، ناوتیپ هشتم نیروی دریایی، فرمانده این ناوتیپ مرحوم ناخدا ابریشمی زمانی که طرح را دریافت کرد احساس خطر می‌کرد که دشمن در روبرویش است، پس آمد و بر مبنای آن طرح هرچه یگان شناور قابل حرکت داشت از اسکله ها جدا کرد و در 26 مردادماه 59 به شمال خلیج فارس آورد و در جاهایی که طرح با مختصات دقیق تعیین کرده بود با مهمات کامل، سوخت، غذا و آب مستقر کرد، وقتی این کار انجام شد با چند روز فاصله در دوم شهریور 59 که تقریبا یک ماه به شروع رسمی جنگ مانده بود ناو نقدی که آماده جنگ در شمال خلیج فارس مستقر شده بود با دو هواپیمای سوخو عراقی درگیر شد؛ دو فروند سوخو به ناو حمله کردند و پرسنل ناو بدون کوچکترین تردید بلافاصله جفتشان را به پایین آوردند و جنگ شروع شد. اسم این جنگ است یا نه؟ عده‌ای میگویند که نه ارتش غافلگیر شد، این نیرو در دریا است و روی زمین نمیتواند بجنگد، و این هم اولین درگیری بود، تا رسیدیم به 23 شهریور 59 و هنوز یک هفته تا آغاز جنگ مانده است.

جانشین نیروی فرماندهی دریایی از تهران به بوشهر آمد و گفت به اینجا آمده‌ام تا قرارگاه مقدم جنگ نیروی دریایی را تشکیل بدهم؛ زیر ساختمان پانزده طبقه ای که داشتیم و زیرزمین بزرگی را داشت آنجا را انتخاب کرد و همان روز اول کاملا تجهیز شد، رادارها، بی سیم ها و تلفن ها وصل شدند، میزهای کار آماده شدند و زبده‌ترین پرسنل نیروی دریایی را در اینجا جمع کرد از جمله فرماندهان رده بالا، گفت که اینجا اولین قرارگاه جنگ است و کل دستورات جنگ از اینجا صادر خواهد شد. دوباره در 26 شهریور یعنی سه روز بعد یک بخشنامه عمومی به همه پادگان‌ها و پایگاه‌های نیروی دریایی صادر کرد که همه امکانات شما زیر امر این ستاد است؛ اسمش را نیروی رزمی 421 گذاشتند که مخفف این است: 4 برای چهار منطقه دریایی، 2 برای منطقه دوم دریایی بوشهر است و یک به معنای اولین قرارگاه مقدم جنگ است، یعنی از 26 شهریور نیروی دریایی آماده برای دفاع بود حتی بخشنامه‌هایی را آماده کردند.

منطقه جنگی از بندر عباس شروع شد تا شمال خلیج فارس آمد، هرکشتی و هر شناوری که میخواست در این منطقه حرکت کند باید از نیروی دریایی اجازه می‌گرفت، نیروی دریایی اعلام خطر می‌کرد، اگر اطاعت می‌کرد، متوقف و بازرسی می‌شد و اگر داشت برای دشمن ما تدارکات حمل می‌کرد ما آن را تخلیه و کشتی را مصادره می‌کردیم، اما اگر به حرکت خودش ادامه میداد اولین توپ اخطار به طرفش تیراندازی می‌شد و اگر باز هم به فرمان ما اعتنا نمی‌کرد مورد هدف از دریا، هوا و ساحل قرار می‌گرفت،ما از ابتدا صدور نفت عراق را مسدود کردیم و هیچ شناوری از این مسیر به بنادر عراق وارد نمی‌شد، همه راه‌های ورودی به عراق کاملا بسته شد و عراق در محاصره کامل دریایی قرار گرفت، در نهایت در 7 آذر 59 نیروی دریایی عراق از حیات ساقط شد و عملیات مروارید و قبل از آن هم عملیات شهید صفری و عملیات اشکان کل نیروی دریایی عراق را از بین برد.

این نحوه ورود نیروی دریایی به عملیات دریایی بود. در یک مسیر دیگر گردان تکاوران بودند؛ گردان تکاوران نیروی دریایی وظیفه ندارد که بر روی زمین جنگ بکند، وظیفه سازمانش حفاظت از جزایر و سکوهای نفتی، سواحل نفتی و آبراهه های ما است، ولی با انگیزه اینکه در خرمشهر نیرویی نبود ما اجبارا سی و یک شهریور ساعت دوازده شب من با هفتصد نفر کلاه سبز تکاور و با اینکه صدو چهل نفر هم در خرمشهر داشتم، با هفتصد نفر از بوشهر به خرمشهر حرکت کردیم. روز یکم مهرماه 59 ما وارد جنگ شدیم و درگیری کامل با عراق تا روز چهارم آبان 59 داشتیم. طرحی که پشتیبانان عراق که سی و پنج کشور بودند برای عراق تهیه کرده بودند، یعنی دو ابرقدرت، اروپای کامل و حوزه خلیج فارس، این بود که در روز اول باید خرمشهر را کامل تصرف بکند، فاصله بین خرمشهر تا شلمچه بین شانزده تا هفده کیلومتر است، یگان های ارتشی عراق همه زرهی و مکانیزه بودند با سرعت زیاد و آتش زیاد به دنبال اجرای این طرح بودند، یعنی باید در همان ساعت اول به خرمشهر می رسیدند چون نیرویی هم در جلویشان نبود. سی و چهار روز توسط مدافعین خرمشهر از همه اقشار به محوریت گردان تکاوران نیروی دریایی پشت مرزهای خرمشهر ایستادند و تلفات سنگینی هم دادند و در نهایت ما در سی و چهارمین روز از جنگ خرمشهر را تخلیه کردیم.

* شما در واقع از اول مهر 59 در جبهه خرمشهر وارد جنگ شدید، در آن سی و چهار روز حتما با صحنه‌هایی مواجه شدید که برای شما خاطره شده و ماندگار است، برخی از این خاطرات را بشنویم.

در این 34 روز از تکاوران نیروی دریایی 103 نفر شهید دادیم، 293 نفر جانباز که جانبازان از 10 تا 92 درصد که جانباز 92 درصدی که سه سال پیش شهید شد. جنگ خرمشهر یک جنگ نابرابر، یک جنگ غیر قابل پیش بینی بود به دلیل اینکه دشمن با تمام نیرو و قدرت خیلی زیاد به خرمشهر حمله کرده بود و می‌خواست خرمشهر را بگیرد ولی مدافعین خرمشهر به محوریت تکاوران از جان مایه گذاشتند. همه شهدا برای ما عزیز هستند، لحظه به لحظه خرمشهر خاطره است، اگر کسی از اول مهر در خرمشهر بود هر یک ساعتش برایش یک کتاب خاطره می‌شد. شهدا و رزمندگان برای من خیلی عزیز هستند و من سال‌ها با اینها کار کرده بودم و آموزش داده بودم و در اردوگاه‌ها و مانورها و صحرا با هم بودیم، آمادگی کامل عملیاتی داشتیم و درواقع یک واحد کاربلد و مجهز بودیم، در اول جنگ ما در منطقه خوزستان نیرو کم داشتیم برای اینکه چهل گردان از نیروی زمینی ما در مبارزه با ضد انقلاب درگیر بود، برای همین کمبود نیرو، تکاوران نیروی دریایی بر روی زمین در خرمشهر با دشمنان روبرو شدند.

خاطره ای از بیسیم چی خودم می‌گویم؛ به‌تازگی یک برنامه‌ای برای تقدیر از قهرمانان جنگ در اردبیل برای من گذاشته بودند و من اطلاعی نداشتم که بیسیم چی من هم به آنجا دعوت شده است و در یک وضعیت بسیار عجیب و غریب او را ملاقات کردم. خاطرم است در دوران جنگ در کوی طالقانی خرمشهر با بی سیم به فرماندهان دستور می‌دادم و مشغول صحبت با آنها بودم، درگیری بسیار سنگین بود، همینطور حین حرف زدنم چرخیدم و دیدم بیسیم چی من دارد به خودش می‌پیچد، نگاه کردم و دیدم که جلویش یک دست افتاده است، گفتم غلام تو داری چیکار می‌کنی؟ گفت هیچی شما به کارت برس، نگاه که کردم دیدم بازوی راست خود را محکم گرفته است و خونریزی می کند، دستش هم به روی زمین بود. گفتم غلام دست تو قطع شده است، الان به بچه‌ها می‌گویم بیایند و تو را به بهداری ببرند، گفت نه من نم‌یروم شما به کارت ادامه بده من بیسیم چی شما هستم، من اینجا می‌مانم. گوش ندادم و بلافاصله بچه‌ها را صدا کردم تا بیایند و او را به بهداری ببرند. می‌خواهم بگویم که شما تعهد این فرد را ببینید که به عنوان یک نظامی دستش جلویش افتاده بود و خونریزی داشت اما می‌گوید که من مشکلی ندارم شما به کارت ادامه بده، من بیسیم چی تو هستم و باید همراه تو باشم. وقتی که شب به بالای سرش در بیمارستان رفتم التماس می‌کرد که مرا با خودت ببر، من نمیخواهم در بیمارستان بمانم.

* ناخدا شما در جایی گفته بودید که اگر ایران 200 موشک هارپون که خریده بود را تحویل می‌گرفت و این محموله دست ارتش می‌رسید، جنگ یک هفته‌ای تمام بود؛ دولت موقت در پس فرستادن این محموله مقصر بود؟

بله، آن محموله‌هایی که خریداری شده بود و هزینه‌اش هم پرداخت شده بود و به تهران آمده بود. ما 12 ناو موشک انداز داشتیم که 12 هارپون روی آنها سوار شده بود تازه اینها را از فرانسه تحویل گرفته بودیم، هرکدام از اینها وقتی به ایران می‌آمدند یک موشک رویشان نصب بود، دوازده فروند آمد پس دوازده موشک داشتیم، در شصت و هفتمین روز از جنگ یعنی 7 آذر 59 نیروی دریایی عراق را نابود کردیم، فقط در عملیات مروارید 13فروند شناور عراقی به زیر آب رفت، تعدادی زخمی شدند و به کشورهای همسایه فرار کردند و در بنادرشان قایم شدند، حتی یکی از اینها را هم تکاوران نیروی دریایی از یکی از بنادر کشور همسایه عراق دزدید و آورد؛ الان در باغ موزه دفاع مقدس بوشهر است. این وضعیت نیروی دریایی ما بود با آن وضع رو در رو شد و آن کارها را کرد، نیروی زمینی هم همین کار را کرد منتهی نیروی زمینی به مدتی زمان نیاز داشت تا خودش را جمع و جور کند که جمع و جور کرد.

یک استراتژی بسیار جالبی را ارتش تهیه کرد که از این قرار بود که ارتش ما اول باید پیشرفت نیروی عراق را سد بکند و از جبهه شمالی، میانی و جنوبی اجازه پیشروی به ارتش عراق را ندهد؛ نیروی زمینی همین کار را کرد کمااینکه در روز 7 مهر وقتی صدام پیشنهاد مذاکره کرد وضع ارتش و جبهه عوض شده بود، یعنی ارتش عراق زمین‌گیر و مدافع شده بود، نیروهای مسلح ایران مهاجم شده بود و عین عقاب بالای سر عراقی‌ها بود، به همین علت صدام در روز هفتم جنگ پیشنهاد مذاکره کرد، به دروغ گفت که ما به هدف‌های از قبل تعیین شده رسیده‌ایم و حالا می‌توانیم برای صلح با ایران مذاکره کنیم، اگر ایران شرایط ما را قبول بکند. عراق هنوز از پُل نو عبور نکرده بود و خرمشهر را تصرف نکرده بود، قرار بود روز اول جنگ خرمشهر را بگیرد، کجای اهواز را تصرف کرده بود؟ دروغ گفت، که همان موقع باز هم مثل همیشه امام به داد رسید و فرمودند که این آدم، آدم مذاکره نیست و ما با ایشان مذاکره‌ای نداریم، یعنی یک خون بسیار زیاد در رگ‌های ارتشی‌ها و مدافعین دمیده شد، و بعد از این بود که ارتش ما آرام آرام شروع به مقاومت کرد و راه دشمن را سد کرد و دشمن دیگر پیشروی نکرد.

منبع: خبرآنلاین

اخبار مرتبط سایر رسانه ها
اخبار از پلیکان

دیدگاه تان را بنویسید

اخبار روز سایر رسانه ها
    اخبار از پلیکان

    خواندنی ها